بعد از شکست عشقی چه کنیم ؟ داستان واقعی یک دختر در قالب نامه ایی تصویری به اینده

فهرست مطالب

بعد از شکست عشقی چه کنیم؟ این سوالی است که بسیاری از ما در برهه‌ای از زندگی با آن مواجه شده‌ایم. این مقاله، روایت واقعی سارا است؛ دختری ۲۶ ساله که پس از تجربه یک شکست عشقی عمیق، تصمیم گرفت قدرت درونی‌اش را با عکاسی مفهومی ثبت کند. او با من به کوهستان آمد تا پیش از آنکه روزگار زخم‌هایش را کهنه کند، درس‌هایی را که با پوست و استخوان چشیده بود، در قاب عکس‌ها زندانی کند.

نتیجه شد یک مجموعه عکس و یک نامه به دختر آینده‌اش؛ راهی برای عبور از شکست عشقی و یادآوری همیشگی تاب‌آوری. حالا من، به عنوان عکاس و بنیانگذار «درگاه رهنما»، این روایت را با شما به اشتراک می‌گذارم تا شاید الهام‌بخش سفر خودتان باشد.

مقدمه | از زبان سارا

من سارا هستم. ۲۶ ساله، مجرد، پر از آرزو و امید. تا همین چند ماه پیش، فکر می‌کردم زندگی مسیر مشخصی دارد. عشق، ازدواج، خانواده. اما زندگی، نقشه‌ی دیگری برایم کشید.

رابطه‌ام که فکر می‌کردم تا آخر عمر ادامه دارد، تمام شد. نه یک تمام شدن ساده، که فروپاشی تمام آنچه ساخته بودم. شب‌هایی که تا صبح گریه کردم، روزهایی که از رختخواب بیرون نیامدم، لحظه‌هایی که فکر کردم دیگر هیچ‌وقت خوشحال نخواهم شد. مدام از خودم می‌پرسیدم: بعد از شکست عشقی چه کنم وقتی همه چیز فرو می‌ریزد؟

در این اشفتگی یادم آمد که کوهستان، هرگز از شنیدن دردهایم خسته نشده. و یادم آمد که من می‌توانم این روزها را ثبت کنم. نه برای اینکه در غم بمانم، برای اینکه فراموش نکنم چقدر قوی بودم که از این روزها عبور کردم.

این شد که با یک عکاس همصحبت شدم. با کسی که کارش ثبت داستان‌های واقعی است. با هم کلی صحبت کردیم و در آخر به کوه رفتیم. من در دل طبیعت، هر آنچه درون داشتم را زندگی کردم و او با دوربینش، قاب‌ها را گرفت. نتیجه این مجموعه عکس و این نامه شد.

نامه‌ای به دختر آینده‌ام. به آن دختری که شاید روزی در ۲۶ سالگی، یا هر سنی، شکست عشقی را تجربه کند و نیاز به یادآوری داشته باشد. نامه‌ای که برای خودمم هم لنگر هایی برای عبور از هر شکستی شد

 نامه سارا به دخترش

دخترم، عزیز جانم

نمی‌دانم در چند سالگی این نامه را می‌خوانی اما من این نامه را برایت نوشته‌ام. برای آن روزی که نمی‌توانی بلند شوی. برای وقتی که می‌پرسی بعد از شکست عشقی چه کنم؟برای وقتی که مثل مار از دردی که به ظاهر درمانی ندارد به خودت میپیچی

برای آن روزی که دنیا پشتت کرده، عشقی که تمام وجودت را پر کرده بود، رفته باشد و تو مانده باشی با سوالی بی‌جواب: «چرا؟» برای آن روزی که شکست عشقی، با تمام سنگینی‌اش، چنان بر شانه‌های کوچکت بنشیند که فکر کنی دیگر هیچ‌وقت راست نمی‌ایستی.

اما راستش را بخواهی، دخترم، این نامه قبل از اینکه مال تو باشد، مال خود من است. من این نامه را برای خودم نوشتم. برای روزهایی که ممکن است دوباره عاشق شوم و در آن تب شیرین عشق، فراموش کنم روزگاری چه‌طور از دل تاریکی گذشتم. برای وقتی که شکست بعدی بیاید، در هر لباسی که باشد، و من دوباره احساس کنم دارم زیر آوار له می‌شوم. برای آن روز، به یک یادآور نیاز داشتم. به چیزی که فریاد بزند: «ایستاده‌ای دختر! تو یک بار دیگر هم این مسیر را رفته‌ای و زنده بیرون آمده‌ای. فقط کافی است به طبیعت برگردی، همان جای همیشگی.»

و بعد، این نامه مال تو می‌شود.

دلم نمی‌خواست عکس‌های جوانی‌ام فقط پرتره‌هایی باشند از زنی خندان که هیچ‌کس پشت آن لبخندها را ندید. دلم نمی‌خواست قاب‌ها پر باشند از آرایش و ژست‌های ساختگی. می‌خواستم پاره‌هایی از روحم را برایت به ارث بگذارم. می‌خواستم عکس‌هایم درس‌هایی باشند که با تمام هستی‌ام زیسته‌ام. با پوست و گوشت و استخوانم چشیده‌ام. با اشک‌های شبانه و سکوت‌های طولانی صبحگاهان خریدمشان.

می‌خواستم وقتی تو به این عکس‌ها نگاه می‌کنی، درد شکست عشقی را این‌طور عمیق که من تجربه کردم، تجربه نکنی. یا اگر کردی، بلد باشی چه‌طور از میانش عبور کنی. می‌خواستم دستی باشم که در تاریکی، دست تو را بگیرد و بگوید: «بیا، این راه را من رفته‌ام. بیا، نشانت می‌دهم چه‌طور می‌شود از دل شب به صبح رسید.»

پس بیا با هم به آن روزها برگردیم. به روزهایی که «تاب‌آوری بعد از شکست» برایم یک مفهوم انتزاعی نبود، که تبدیل شده بود به تنها راه نفس کشیدن.

در ان روز ها توی جاده‌ای ایستاده بودم که انگار نه آغاز داشت و نه پایان

. رابطه‌ای که فکر می‌کردم تا آخر عمرم با من می‌ماند، تمام شده بود. آن هم نه یک تمام شدن ساده. شکست عشقی ای که انگار با چاقو تکه‌های وجودم را جدا کرده بودند و برده بودند.

توی آن جاده، باد می‌آمد و می‌رفت. ماشین‌ها رد می‌شدند و هر کسی به مقصد خودش می‌رفت. اما من مانده بودم و یک جاده بی‌انتهای خاکستری. نه جرأت برگشتن به گذشته را داشتم، نه توان رفتن به آینده را. همان جا ایستاده بودم، مثل یک مجسمه، مثل یک زن شیشه‌ای که کوچک‌ترین تکانش خردش می‌کند.

نمی‌دانم چقدر گذشت. شاید ساعت‌ها، شاید روزها. اما یک لحظه، باد آمد. نه آن بادهای تند و خشمگین کویر، که بادی نرم و مهربان از سمت کوه‌های دوردست.

باد که وزید، موهایم را نوازش کرد. مثل دست مادری که می‌خواهد کودک ناراحتش را آرام کند. باد گوشم زمزمه کرد: «بیا، بگذار باد تو را هل دهد. لازم نیست خودت راه بروی. فقط باد را دنبال کن.»

یادت می‌آید دخترم، همیشه می‌گفتم طبیعت درمان تمام زخم‌های من بوده؟ این باد، اولین پیغام‌آور بود. اولین نشانه که شاید بشود حرکت کرد. شاید بشود زنده ماند. و این اولین قدم من برای عبور از درد بود

عکاسی مفهومی _عظمت تاب‌آوری

تا چشم کار می‌کرد، کوه بود. آن قدر بزرگ که آدم در برابر عظمتش احساس می‌کند یک ذره بیش نیست. آن قدر آرام که انگار هزاران سال است همین طور ایستاده و همه چیز را تماشا می‌کند.

اما دخترم، کوه برای من یک منظره نبود. کوه یک آیینه بود. در برابر آن عظمت خاموش، ناگهان خودم را تمام و کمال دیدم. تمام آن چیزهایی که توی دلم تلنبار کرده بودم و فکر می‌کردم هیچ‌کس نمی‌بیند، یک دفعه ریخت جلوی رویم. تمام آشفتگی‌ها، تمام ترس‌ها، تمام حرف‌های نگفته، تمام زخم‌هایی که فکر می‌کردم کهنه شده‌اند اما هنوز خون از انها می‌چکید

کوه انگار به من می‌گفت: «بیا دختر. بیا و روبرو شو با هر چه درونت است. این جا جای قایم شدن نیست. این جا جای روبرو شدن است. این گونه است که می‌فهمی بعد از شکست عشقی چه کنی.»

قدم اول را که برداشتم، یک دفعه ایستادم. برگشتم به سمت دوربین، به سمت تو که سال‌ها بعد این عکس را می‌بینی. انگار کسی صدايم زد. یا شاید خودم بودم که یک لحظه ترسیدم.

می‌بینی دخترم؟ صورتِ در هم کشیده‌ام را؟ موهای به هم ریخته‌ام را؟ این آشفتگی فقط از باد نیست. از تردید است. از آن لحظه وحشتناکی که می‌خواهی بروی اما هنوز دلت با همان جای آشناست، حتی اگر آن جا پر از درد بوده باشد.

عجیب است، نه؟ آدم به درد هم عادت می‌کند. به همان رابطه‌ای که تمام شده، به همان روزهای تکراری، به همان غمی که می‌شناسدش. درد، گاهی امن‌ترین جای دنیاست چون آشناست. چون می‌دانی با هر تپش قلبت چه بلایی سرت می‌آورد.

اما کوه، آن جا ایستاده بود. با آن عظمت ساکتش، با آن قله‌های دوری که هیچ وقت ندیده بودم. انگار دست تکان می‌داد: «بیا. رها کن. بیا ببین چه چیزهایی آن بالا منتظر توست.»

و من مانده بودم بین این دو. بین رفتن به سوی ناشناخته‌ای که هیچ تضمینی نداشت، و ماندن در همان جای آشنا، حتی با همه زخم‌هایش. تشویش رها کردن، بدتر از خود درد بود. چون وقتی رها می‌کنی، دیگر هیچ چیز مال تو نیست. نه گذشته، نه آینده. فقط یک لحظه‌ی خالی می‌ماند و تو.

در آن عکس، من هنوز تصمیمم را نگرفته بودم. هنوز بین ماندن و رفتن، بین عادت و آزادی، بین گذشته و آینده، شناور بودم. اما یک چیز را خوب به خاطر دارم: پای چپم کمی جلوتر از راست بود. یعنی یک قدم، هرچند کوچک، هرچند مردد، برداشته بودم.

و همین قدم، دخترم، همین یک قدم کوچک با همه تردیدش، بعدها شد تمام تفاوت میانِ همان ماندن و یک زندگی تازه.

بالاخره رسیدم.

با وجود تمام آن تردیدها، با تمام آن ترس‌ها، با تمام آن تشویش‌هایی که تا لحظه‌ی آخر دست از سرم برنداشتند.

اولین چیزی که به استقبال‌ام آمد، سکوت بود. نه سکوت معمولی، نه آن بی‌صداییِ میانِ شلوغی. یک سکوتِ ساکن. یک سکوتِ سنگینِ مقدس که انگار هزاران سال بود همین جا نشسته بود و فقط منتظر بود کسی بیاید و بشنودش.

باد نبود. پرنده نبود. حتی صدای وزش از لای برگ‌های خشک هم نبود. فقط من بودم و کوه و آن سکوت عظیمی که در جانم نفوذ می‌کرد، آرام آرام، مثل باران در خاک تشنه.

و بعد، کوه مرا در میان منحنی‌هایش جا داد. در میان بریدگی‌هایش، در میان آن شکاف‌هایی که هزاران سال پیش از دلش باز شده بودند. انگار می‌گفت: «ببین، من هم زخمی‌ام. من هم ترک خورده‌ام. من هم روزگاری از درون شکسته‌ام. اما هنوز ایستاده‌ام. و تو را هم در همین زخم‌هایم جا می‌دهم.»

با کاغذ و قلمی که همراهم بود در ان سکوت شروع کردم به نوشتن

نوشتم از تمام چیزهایی که آن رابطه به من یاد داد. از تمام حرف‌هایی که باید می‌زدم و نزدم. از تمام لحظه‌هایی که سکوت کردم و دلم خون شد. از تمام قول‌هایی که شکست. از تمام فرداهایی که هیچ‌وقت نیامدند.

کاغذها را بردم لای یک تخته سنگ بزرگ گذاشتم. گفتم: «نگاهشان دار. برای همیشه. اگر روزی من فراموش کردم چه درس‌هایی گرفتم، تو به یادم بیاور. اگر روزی دخترم به این راه آمد و پرسید چطور دوام بیاورم؟ بغلش کن و بگو که برایت بنویسد ، تو به او نشان بده که مادرش چه‌طور درد را به کلمات تبدیل کرده. و از انها گذشت»

یادت هست دخترم، همیشه برایت از سازدهنی‌ام گفتم؟ همان که از بچگی همراهم بود. همان که توی شب‌های تنهایی، تنها همدمم می‌شد.

آن روز، زیر آن کوه بزرگ، سازدهنی را درآوردم و زدم. اولش نمی‌دانستم چه بزنم. اما بعد، انگار خود سازدهنی شروع کرد به حرف زدن.

از روزهایی زدم که گذشتند بی‌آنکه زندگی کنم. روزهایی که توی تکرار گیر کرده بودم، مثل چرخ و فلکی که همیشه دور خودش می‌چرخد و هیچ‌جا نمی‌رسد.

از آشفتگی‌های درونم زدم. از آن آشفتگی که مثل گردباد، هر چه آرامش بود از درونم بیرون می‌ریخت و جز هرج و مرج چیزی باقی نمی‌گذاشت.

سارا اشفته در میان کوه ها

از خستگی‌های عمیق زدم. خستگی‌هایی که تا مغز استخوانم نفوذ کرده بودند و هر حرکت صبحگاهی را تبدیل به کوهپیمایی سخت کرده بودند.

از لبه پرتگاه زدم. از آن لحظه‌هایی که خودم را بر لبه فروپاشی دیدم. جایی که یک قدم اشتباه، یک لحظه غفلت، کافی بود تا سقوط کنم در سیاهی‌ای بی‌پایان.

از ذهن پر از سنگریزه‌های غم زدم. از آن غم‌های ریز ریز که هیچ‌کدام به تنهایی بزرگ نیستند، اما جمعشان چنان سنگین می‌شود که روح را خرد می‌کند.

و از تنهایی زدم. از آن تنهایی سنگینی که جان نحیفم را در آغوش می‌گرفت و رهایم نمی‌کرد. تنهایی‌ای که مثل هوای سرد شب، به سینه‌ات می‌پیچید و نفس کشیدن را سخت می‌کرد.

وقتی سازدهنی را زمین گذاشتم، اشک امانم نمی‌داد. اضطراب مثل خوره، جانم را می‌خورد. ذره ذره، لحظه به لحظه. فکر می‌کردم دق می‌کنم. فکر می‌کردم این همه اضطراب، این همه ترس، این همه درد، یک جایی می‌ترکاند وجودم را.

اما کوه، دخترم، آن مادر پیر مهربان، نه پس زد. نه گفت «بسه دیگه». نه گفت «زن هم سن و سال تو این طور گریه نمی‌کند».

کوه فقط ایستاد. با آن عظمتش، با آن سکوت پرصلابتش، تمام آن اشک‌ها را بلعید. تمام آن فریادهای بی‌صدا را شنید. تمام آن ترس‌ها را در خودش هضم کرد.

سارا خودش را در اغوش گرفته
او در حال سوگ واری برای شکست عشقی است

بعد از آن گریه طولانی، بعد از آن همه خالی شدن، کوه مرا به جایی برد.

پای سارا در کنار اب

یک چشمه. آبی زلال که از دل صخره‌های سخت می‌جوشید.

 با خودم فکر کردم: «این آب، از دل همین سنگ‌های سخت بیرون آمده. سنگی که فکر می‌کردی فقط خشکی و سختی است، درونش چشمه پنهان کرده. نکند من هم همین طورم؟ نکند درون همین سختی‌ها، درون این شکست عشقی، چشمه‌ای پنهان باشد که خودم خبر ندارم؟»

آن لحظه، دخترم، نفهمیدم کی و کجا، خودم را گم کردم. دیگر سارای غمگین نبودم. دیگر آن زن شکست‌خورده نبودم. شده بودم یک ذره از این همه عظمت. شده بودم بخشی از کوه. بخشی از چشمه. بخشی از این طبیعت بی‌نهایت.

پای سارا در اب

آخرین عکس مهم‌ترین عکس است. دستم را گذاشته‌ام روی یک صخره بزرگ. رگ‌های دستم، همان رگ‌های خسته، افتاده روی رگه‌های سنگ. یکی شده‌اند با هم.

آن لحظه فهمیدم. من و این کوه، هیچ فرقی نداریم. هر دو از طوفان‌ها گذشتیم. هر دو بارها شکستیم و باز ایستادیم. من از تندبادهای زندگی، از شکست‌های عشقی، از روزهای تاریک. این سنگ از باد و باران هزاران سال، از سرما و گرما، از تنهایی شب‌های سرد کوهستان.

هر دو زخمی‌ایم. هر دو ترک خورده‌ایم. هر دو جای زخم‌های کهنه روی پوستمان حک شده. اما هر دو هنوز این‌ایم. هنوز ایستاده‌ایم.

دخترم، زیبایی یعنی همین. زیبایی یعنی بعد از هر شکست عشقی، دوباره بلند شدن. یعنی ترک خوردن اما نشکستن. یعنی زخم داشتن اما زنده ماندن.

در آن عکس، من و سنگ یکی شده‌ایم. دستم و صخره، رگ‌هایم و رگه‌ها، قصه‌ام و قصه‌اش. هر دو روایتگر یک حقیقت: «می‌شود ماند. می‌شود ایستاد. می‌شود از دل سنگ، چشمه جاری کرد.»

دست سارا

این عکس‌ها برای من شده‌اند یک یادآور همیشگی. یک آینه که هر وقت فراموش می‌کنم چقدر قوی هستم، جلوی‌ام می اید و نشانم می‌دهد.

و حالا، دخترم، نوبت توست.

این نامه و این عکس‌ها، میراث من برای توست. برای روز مبادا. برای آن روزی که دنیا پشتت کند. برای آن روزی که عشق از راه برسد و برود و تو را با دست‌های خالی بگذارد. برای آن روزی که شکست عشقی، با تمام سنگینی‌اش، چنان بر شانه‌هایت بنشیند که فکر کنی دیگر نمی‌توانی بلند شوی.

آن روز، این عکس‌ها را باز کن. به تک‌تکشان نگاه کن. بگذار هر قاب، حرفی بزند با تو. بگذار هر تصویر، دستی بکشد روی شانه‌ات. بگذار هر نگاه من در این عکس‌ها، به تو بگوید:

«دخترم، تو از نسل کوهی. تو از تبار سنگ‌هایی که میلیون‌ها سال ایستاده‌اند. تو رگه‌هایی از جنس استقامت در وجودت داری. تو یک بار دیگر هم از این سردرگمی‌ها عبور کردی. تو می‌توانی. باور کن.»

این عکس‌ها پرتره‌های ساده نیستند. پاره‌هایی از وجود منند که برایت به یادگار گذاشته‌ام. تا تو درد شکست عشقی را این‌طور عمیق که من چشیدم، نچشی. تا در لحظه‌های سست‌ات، محکم‌ترین تکیه‌گاه را داشته باشی. تا بدانی «تاب‌آوری بعد از شکست» فقط یک عبارت قشنگ نیست، که راهی است که مادرت رفته و برگشته.

دخترم،

این بود قصه من. حالا نوبت توست که قصه‌ات را بنویسی.

و من، همیشه، منتظر خواندنش خواهم بود.

سارا

 بعد از شکست عشقی چه کنیم؟

این مقاله روایت واقعی یک دختر است که با عکاسی مفهومی و نوشتن نامه تصویری به آینده، توانست از شکست عشقی خود عبور کند. مسیر او می‌تواند الهام‌بخش شما باشد.

 این سبک عکاسی دقیقاً چیست؟

عکاسی مفهومی به سبک ژرفانما، روایت تصویری داستان درونی شماست؛ داستانی که نمی‌خواهید فراموش شود. راهی برای عبور از شکست عشقی و ثبت آن.

حتماً باید شکست عشقی خورده باشم؟

 نه. هر شکستی می‌تواند سوژه باشد. شکست در کار، از دست دادن عزیز، دوره افسردگی، یا حتی یک تحول مثبت. تمرکز ما بر روی قدرت تاب‌آوری بعد از شکست شماست، نه نوع آن.

از زبان من، عکاس این روزها

ما در «درگاه رهنما» بر این باوریم که مهم‌ترین داشته‌هایمان، درس‌هایی که با جان خریده‌ایم، عشق‌هایی که زیسته‌ایم و از دست داده‌ایم، نباید قربانی مکانیسم فراموشی شوند. نباید بگذاریم زمان، زخم‌ها را که می‌خواباند، یاد قدرت‌مان را هم ببرد.

به همین سادگی‌ست که ما عکس می‌گیریم. از خودمان، از طبیعت، از زخم‌های کهنه و شفا یافته‌مان. عکس می‌گیریم و جلوی چشمانمان می‌گذاریم تا هر روز تکرار شوند. تا هر روز به ما بگویند: «ببین چه‌طور ایستادی. ببین چه‌طور عبور کردی. ببین چقدر قوی هستی.»

ما اینجا عکس نمی‌گیریم. ما «پاره‌های وجود» را ثبت می‌کنیم. ما درس‌های زیسته شده را قاب می‌گیریم. ما تجربه‌ها را تبدیل به میراث می‌کنیم.

اگر تو هم داستانی داری، اگر شکست عشقی را تجربه کرده‌ای و می‌خواهی قدرتت را برای همیشه زنده نگه داری، اگر می‌خواهی برای خودت در آینده یا برای فرزندت نامه تصویری بنویسی، ما در «درگاه رهنما» منتظریم.

گاهی فقط یک تصویر یا نوشته کافی‌ست تا چیزی درونت بخواد روایت خودش رو داشته باشه…
و بعضی مسیرها، با یک نگاه شروع می‌شن.

دیدگاهتان را بنویسید

مقالات مرتبط

هدف واقعی عکاسی

هدف واقعی عکاسی چیست؟

قبل از اینکه مقاله رو شروع کنیم خودم جواب این سوال رو با دیدگاه شخصی خودم میدم هدف واقعی عکاسی چیست؟برای من هدف اصلی عکاسی پیدا کردن راهی برای ابدی کردن احساسات، اتفاقات و باورهای

بیشتر بخوانیم
واقعیت پشت عکس ها

واقعیت پشت عکس ها

ایا تا به حال از خودتان پرسیده اید که واقعیت پشت عکس ها چیست؟ در این مقاله قرار است درباره‌ی سه جمله از کتاب «زبان عکس» حرف میزنیم؛ «عکس چطور به خاطرات‌مان معنا و واقعیت

بیشتر بخوانیم
پست بیشتری برای نمایش وجود ندارد
لوگو توکیزگالری